منابع پایان نامه ارشد با موضوع جهان شناسی، ساختارشکنی، علوم جدید، ساختارگرایی

دانلود پایان نامه

کند، در حالی که در سنت با علوم سنتی، جهان شناسی های سنتی هم وجود داشته اند که زمینه نظری علوم سنتی بوده اند و می توان آن ها را علم نامید، اگر چه در تلقی رایج علم نیست، و شاخه های علوم سنتی با آن در ارتباطی همچون ارتباط اندام های یک موجود زنده به بدن آن دارند. در سنت با قلمروهای مختلف جهانی، عقل جزئی که از پرتو عقل کلی بهره مند است، اصول متافیزیکی را در سلسله مراتب مختلف جهان (نه تنها طبیعت) به کار می گیرد و حاصل آن جهان شناسی سنتی است. این طرح های جهان شناختی وسیله اکتشاف میان مبدأ و جهان در ترازوهای گوناگون وجود ممتد از روح و جان تا ماده هستند. (نصر، 1366، ص. 39 ).
در جهان شناسی جدید، خورشید مرکزی به عنوان ناسخ نظریه زمین مرکزی (که در جهان شناسی سنتی پذیرفته شده بود) پنداشته شد. این امر، ناشی از نابودی بینش نمادگرایانه به جهان بود و باعث پیدایش علومی شد که به اندام طبیعت منجر گشت؛ بنابراین علوم کیهان شناختی می بایست همواره از پرتوهای یک سنت دینی همراه با متافیزیک و کلام خاص خود بهره مند باشند تا غیر قابل فهم نباشد و از محتوای غیبی آن ها رازگشایی شود. (همان، ص. 118 ).
از مظاهر تقابل سنت و تجدد، تقابل علوم سنتی و علوم جدید است. علوم جدید معرفتی ذاتاً نامقدس و متغیر هستند، اما علوم سنتی، گرچه واجد جزئیات و اعراضی نامقدس اند، اما ذاتاً مقدس هستند؛ چرا که معرفتی هستند به نظام مخلوق، که آن را نه به عنوان حجاب، بلکه به عنوان آیه یا نماد خداوند معرفی می کنند. آنچه در بینش سنتی اولویت دارد و مقدس محسوب می گردد، امور مجرد و روحانی، و نیز شهود غیر حسی است که با این امور تناسب دارد، اما علوم جدید که متعلقشان و نیز ابزارشان چنین نیست، و بر مشاهده و حس و تجربه و امور حسی تکیه دارند، علومی نامقدس اند؛ از این رو است که نصر می گوید : «همه علومی که در دامن تمدن های سنتی پرورده شده اند، قدسی نیستند، بلکه گاهی نظرورزی و یا مشاهداتی صرفاً بشری اند.» (نصر، 1382، ص. 17 ).
از این گفته می توان اینگونه برداشت نمود که در علم سنتی مشاهده و تجربه همیشه در کنار بوده و این امور در علوم استفاده نمی شده و بیشتر تأکید بر شهود و عرفان می باشد در حالی که در علوم جدید به مشاهده و تجربه تأکید فراوان می گردد و از شهود و عرفان هیچگونه استفاده ای نمی شود و به کناری نهاده شده است.
در نگاه پساساختارگرایان و سنت گرایان به اشکال مختلف نگریسته شده است، سنت گرایان قائل به وجود همه ادیان در خود هستند و دین خاصی را در نظر ندارند چه ادیان ابراهیمی و چه غیره مانند شینتو، بودا و… از این جهت هر آنچه را که در این آئین ها وجود دارد را می پذیرند، و به وحدت ادیان اعتقاد دارند و بیان می کنند که ادیان در ظاهر با هم متفاوت بوده و در باطن همه آنها یکی هستند و هر آنچه که از این ادیان در جهت علمی به دست آید، چون به جهت رسیدن به خداوند متعال و هر آنچه که مورد نظر آن دین می باشد مورد قبول واقع می شود، در پساساختار گرایان حداقل از دو دیگاه به دین نگریسته می شود، یکی اینکه دین را کلاً نفی و مطرود می کند و قائل به وجود هیچگونه دینی نمی باشد و در نگرش دیگر به وجود دین اعتقاد دارند، اما تنها در مسائل شخصی و فردی زندگی؛ ولی در مسائل عمومی و اجتماعی هیچگونه حق دخالت ندارد.
به نظر نگارنده پژوهش هر کدام از این دو دیدگاه اشتباهاتی در نگاهشان به دین داشته اند که توضیح داده می شود، به اعتقاد پژوهشگر تنها دین مورد پذیرش اسلام بوده که خاتمه تمام ادیان ابراهیمی می باشد، که در تمام آن ادیان بر خاتمیت اسلام تأکید و پذیرفته شده است و دیگر اینکه اصلاً قبول آئین های غیر ابراهیمی به عنوان دین مورد قبول نیست و نمی توان آنها را مورد پذیرش قرار داد چه اینکه گاهاً خود سنت گرایان نیز این مورد را، مورد پذیرش قرار داده اند و بعد اینکه آنها جهت دستیابی به علوم بیشتر تأکید بر شهود و عرفان می نمایند که اسلام هیچگاه چنین تأکیدی به این امور نداشته، نه اینکه عرفان و شهود را اسلام رد کرده باشد، ولی به عنوان تنها راه دستیابی به علوم نمی پذیرد.
اما اشتباه پساساختارگرایان در باب دین این است که آنانی که دین را نفی می کنند و سکولار هستند با رد دین به اعتقاد بر نظریات و تفکرات دیگر به اموراتشان می پردازند بدون اینکه شاید خودشان هم متوجه امری که انجام می دهند باشند، این حرف در مورد پساساختارگرایانی که دین را تنها بصورت شخصی قبول دارند نیز می باشد، آیا می توان پذیرفت که شخصی دینی را قبول داشته باشد و در افکار و نظرات آن دانشمند تأثیر نداشته باشد.
از منظر پساساختارگرایی هرگونه قطعیت و کلیت مطرود است، این ادعایی است کلی؛ لذا در وهله اول خودش را نقض می کند. اگر چه پساساختارگرایی مدعی نفی کلیت و قطعیت به اتهام فراروایت بودن، پیشینی بودن و قداست و اقتدارگرایی است، اما در بیان بسیاری از نظراتش همچون : ساختارشکنی از همه ساختارها، تمرکززدایی از همه کانون ها، نفی هرگونه فراروایت، نظراتش را به صورت کلی و قطعی ابراز می دارد. همین طور در تأکید پساساختارگرایی بر تغییر و سیالیت مداوم و جاری در همه ارکان زندگی همچون امری کلی و قطعی، خود ستیزی آشکاری نمایان است. برنتافتن هیچ گونه اصل ثابت ولایتغیر و از پیش تعیین شده علاوه بر اینکه با ثبات، قطعیت و کلیت اصل تغییر و سیالیت فراگیر و مداوم در تضاد است، از دیگر سوی با تأیید و تأکید بر مؤلفه ساختارشکنی که بر اساس نگاه مدافعان این روی
کرد همچون امری پیشینی متعین در مواجه با هر نوع سازه و ساختاری اجرایی است، در تناقض است. از سوی دیگر تصدیق این مکانیزم پیش از هر چیز باید خود این ادعا (ساختارشکنی) را درگیر ساختارشکنی و براندازی کند. از سوی دیگر اندیشه محوری پساساختارگرایان مبنی بر انکار قطعیت و نفی دوگانگی ها و ترجیحات، آشکارا متناقض نما است. زیرا همین ادعا خود نشان از ترجیح است؛ ترجیح فقدان قطعیت بر قطعیت؛ ترجیح چندگانگی ها بر دوگانگی، و متعاقب آن، مطابق با قاعده بدیهی «امتناع ترجیح بلامرجح» نفی دوگانگی نیز معنا ندارد. پساساختارگرایان در برابر دوگانگی ها مشی وارونگی را در پیش می گیرند که این نیز متضمن ترجیح است. بنابراین، با هر انتخابی ترجیحی صورت می گیرد. زمانی که ترجیح اتفاق می افتد در همان لحظه، زمان رها شدن از شک است و قطعیت رخ می نماید. گرچه این قطعیت تداومی نداشته باشد. (بناهان و دیگران، 1392، صص. 97-96 ).
اصل مشترکی که دیدگاه های پوزیتیوستی و پسامدرن از آن استفاده می کنند و همین اصل اندیشه های پست مدرن را به سوی شکاکیت سوق داده است انکار هویت علمی و ارزش جهان شناختی سایر حلقه های معرفتی است. (پارسانیا، 1387، ص. 29 ).
بر اساس این اصول مشترک پوزیتیوسم در بستر اندیشه های مدرن با دو مبنای معرفتی مهم سازمان یافت. مبنای اول: انکار ارزش معرفتی دانش شهودی و وحی است. این مرحله با اصل روشنگری مدرن پیوند خورده است. زیرا روشنگری هر نوع معرفت فراعقلی را انکار نمود و در صدد تبیین صرفاً مفهومی و عقلی جهان برآمد. پیوند روشنگری با این اصل موجب شد تا رویکرد رومانتیست های آلمانی به دانش شهودی به عنوان رویکرد ضد مدرنیته شناخته شود. (همان، ص. 29).
اصل دوم: انکار ارزش معرفتی خرد ناب و تنزل دادن عقلانیت به افق دانش تجربی و آزمون پذیر است. پوزیتیویسم با دو مبنای سلبی فوق یعنی انکار مرجعیت عقل و وحی، علم را به گزاره های آزمون پذیر منحصر ساخت و این بخش از معرفت را مستقل از دیگر حوزه های معرفتی در نظر گرفت. (همان، ص. 29).
پست مدرن ها با تمرکز بر معنای پوزیتیویستی علم، استقلال مورد ادعای پوزیتیویست ها را مورد نقد قرار دادند و نقد استقلال مزبور بدون نقد دو مبنای سلبی یاد شده سبب ظهور بحران در روشنگری مدرن و افول و بلکه زوال حقیقت علم شد. (همان، ص. 29).
پست مدرن ها نتوانسته اند دو مبنای سلبی پوزیتیویسم را به چالش کشانیده و از هویت علمی وحی و شهود و عقل نظری و عملی دفاع نمایند و به همین دلیل نقد آن ها در محدوده نقادی معنای پوزیتیویستی علم باقی ماند و این مقدار از نقد گرچه دین و فرهنگ های دینی و از جمله دنیای اسلام را از ذیل فشار حاصل از ناحیه معنای پوزیتیویستی علم رهایی می بخشد، لکن راه دفاع از هویت دینی علم و یا علم دینی و مقدس را هموار نمی کند. (همان، ص. 29 ).
پست مدرنیسم لیوتار نسبی گرایی معرفتی را برای سرکوب بنیادگرایی ماوراءالطبیعی به مثابه یک فراروایت و نیز رد خردگرایی روشن گری را هم به عنوان فراروایت و هم به عنوان تروریست زبان شناختی مورد استفاده قرار داده است، زبانی که به نام جهان شمول گرایی و علم، سلطه ای هرمونیک بر سایر معارف بشری دیگر قالب کرده است. لیوتار مفهوم خرد موجود در هسته مدرنیسم را به عنوان امری سرکوب گر متبلور کرده است و در عوض در صدد است بازی آزادانه زبان و کنش را تشویق و تبلیغ کند. در این حوزه معرفتی پست مدرنیسم مشتمل بر دگرگونی و جابجایی از سنت و علم به سمت هنر و فرهنگ است. لیوتار با طرح معرفت شناختی ضمنی خود در بحث از پست مدرنیسم در نظر دارد چالش همبستگی در روابط بین زبان، واقعیت و حقیقت را تبیین کند و این ایده را که زبان می تواند بازگو کننده حقایق جهانی باشد را مطرح سازد. اینکه لیوتار مفهوم بازی های زبانی به عنوان هسته ای برای مبانی معرفت شناختی خود تبدیل می کند، وی را از نقد زبان باز نمی دارد. وی به پیروی از ویتگنشتاین، زبان های بازی را به زبان دلالتی، زبان اجرایی و تجویزی تقسیم بندی کرد. زبان دلالتی برای گزارش مردن واقعیت، زبان اجرایی جهت تغییر و دگرگونی اشیاء و زبان تجویزی به منظور تشریح و تبیین مسیر یک کنش به کار گرفته می شوند. به نظر وی زبان نیز یک موجودیت منسجم نیست بلکه ترکیبات متفاوتی را از گفتمان سیاست تا گفتمان ریاضی در بر می گیرد. (محمدپور، 1387، ص. 71 ).
یکی از اساسی ترین مبانی سنت گرایان، وجود تعارض عمیق میان جهان بینی سنتی موجود در ادیان مختلف با تجدد است. بحران دور شدن از سنت و ضدیت با آن در غرب مدرن، زمینه پشت کردن به مدرنیته و بازگشت به سنت را دو چندان می نمود. بنای پایه ای این تفکر، مواجهه با دنیای مدرن است. چنانکه هر چه بیشتر معارف ادیان جهان، از اسلام، مسیح و هندو را می آموزند، در برابر روح ضد دینی جهان مدرن، بیشتر موضع می گیرند. شوآن از یک سو، دنیای مدرن و تهی از معنویت را به چالش می کشاند و از سوی دیگر، گرایش به معارف معنوی، عاری از هرگونه فرضیات تحمیلی مدرن را سر لوحه فعالیت خویش قرار داده است. گنون در آثارش دارای ساحت است : تأکید به بعد معنوی ادیان و جنبه انتقادی و چالشی در برخورد با دنیای مدرن غرب. سنت گرایان معتقدند به دلیل شکاکیت و بی ایمانی فراگیر دنیای متجدد، به ناچار باید به سراغ سنت رفت، آن هم سنتی اصیل و معتبر به طوری که فعالیت معنوی ارائه کند که سرشتی باطنی و سالکانه داشته باشد و در سرنوشت غایی ما اثر کند. (شوآن، 1984، ص. 138 ).
با تأکید بر این مطلب از یک سو، ما در عالمی زندگی می کنیم ک
ه همه چیز با هم تلاقی و در هم نفوذ کرده، از این رو مواجهه با آن، غیر قابل دفاع و خطرناک است. از سوی دیگر انحصارگرایی به زور خودش را سر پا نگه داشته است، بخواهد یا نخواهد، محتاج پاره ای عناصر باطنی است که بی وجود آن ها در معرض خطر دچار شدن به خطاهایی قرار می گیرد که به مراتب سؤال برانگیزتر از خطاهای ادعایی مکتب معرفت است.
این مطلب متبلور دو نکته اساسی در جریان حکمت خالده است :
الف) در برابر دنیای متجدد غیرمذهبی باید به سراغ یکی از سنن وحیانی رفت.
ب) زندگی معنوی تنها برمبنای راه و روش توصیه شده توسط یکی از سنت های دینی میسر می باشد. (قزی، حسنی، 1391، ص. 114 ).
از این رو، مبنای دیگری که سنت گرایان سخت بر آن تکیه دارند، نوعی شمول یا کثرت گرایی دینی است. در میان طرقی که نیل به سوی حقیقت الحقایق دارند، مشرب تصوف را کامل ترین مشرب ارزیابی می کنند: طریقت

دیدگاهتان را بنویسید